قهرمان ميرزا عين السلطنه

825

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

تحصن كنت در اصطبل كنت دمونت فرت رئيس پليس سابق طهران كه مدتها رياست پليس با او [ بود ] و مداخل و منافع عمده برده و ايجاد اين وزارت هم بعد از سفر دوم فرنگ توسط او شد وقتى با كمال تقويت و اقتدار بود ، هيچ كس مداخله در امورات طهران نداشت قبل از سفر عراق پليس را از او گرفتند . شكايتها كرد كه مقروضم . چون در معاهده قرار شده بود آنچه ضياع و عقار به هم بزند مال دولت خواهد بود به هزار شيوه خانه و باغ خود را كه خيلى عالى و قريب چهل هزار تومان قيمت دارد از ديوان گرفت ، آن معاهده برهم خورد . نمىدانم چه قسم كرده كه بانك شاهنشاهى چهل هزار تومان طلب‌كار شده عمارت و باغ را هم به او دادند كه فروخته قروض خود را بدهد . متجاوز از سالى پنج شش هزار تومان خود و پسرانش مواجب دارند كه ماه به ماه قران تازه سكه دريافت مىكنند . گويا با بانك در اين فقرهء طلب سازش كرده و الا سه هزار تومان بدون ضمانت شخص معتبر يا گرو اعلى به كسى نمىدهد . چه قسم چهل هزار تومان به كنت داده ! حالا بانك تنخواه خود را مىخواهد و محصل گذاشته . كنت هم پريشب فرار كرده اينجا آمده . در چادر صدراعظم و عزيز السلطان چون شب بوده راهش نداده‌اند ، چادر اعتماد السلطنه رفته . به راهنمائى و صلاح‌بينى او صبح در اصطبل مباركه رفته متحصن شده است . مرد هشيار زيرك پدرسوختهء ناقلائى است . هرقسم هست اين قرض را هم به گردن شاه و صدراعظم خواهد گذاشت . بعد خانه و باغ را فروخته وجوه نقدينه را هم برداشته به ولايت خود اطريش خواهد رفت . اين آدم كسى نيست كه مقروض باشد . با آن همه منافع و مداخل كه سالهاى دراز برده يك زن و دو سه بچه هم بيش ندارد . امساك و صرفه‌جوئى فرنگيها هم كه معلوم است . چه قسم مىشود مقروض شده باشد . كسى هم به حساب او نخواهد رسيد ، و الا معلوم مىشود كه چندين هزار تومان پول دارد . ميرزا ابو تراب خان نظم الدوله اكنون سالى پانزده هزار تومان بيشتر پيشكش از بابت عمل پليس به حضرت اميركبير تقديم مىكند . او در اين چند سال ثلث اين مبلغ را هم نبرده و حال آن‌كه او تمام مردم را چاپيد . براى هركس ممكن بود دعوا كند پيدا كرد و مال مردم را هرچه توانست به دزدى و شراكت باقطاع الطريق برد . چه بنويسم ، حكايات او مشهور و معروف است . شب و روز مردم آسايش نداشتند . حال خيال رفتن دارد و اين كارهاى آخر اوست . شكار كبك صبح سوار شديم . من از عقب رفتم . از درهء بالاى چادر صاحب‌جمع بالا رفتم ، جاهاى سخت . كبك كم و آنچه هست وحشى بطورى كه در شكار او انسان حيران است . خيلى راه رفتيم يك زربه كبك ديده شد . بلند شدند يكى ماند . هرچه اسب نفس داشت رفتم ، بعد خودم پياده شده هرچه ممكن بود رفتم باز نرسيدم . از شدت تغير يك تير چهارپاره انداختم خورد كبك بلند شده زمين خورد و بناى رفتن را گذاشت . خسته شده